تبلیغات
دلنوشته‌های بهاری - تشرف یافتگان
دلنوشته‌های بهاری
دست در دست هم دهیم به مهر.... بریم ددر!!!
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام
من خودم هستم،

مدیر وبلاگ : j.m
نویسندگان

عالم فاضل علی بن عیسی اربلی از كشف الغمه می فرماید كه در بلاد شخصی بود كه او را اسماعیل بن حسن هرقلی می گفتند از اهل قریه هرقل بود.پدرم برای من حكایت كرد كه در ران چپ ایشان در وقت جوانی چیزی بیرون آمد كه آن را توثه می گویند كه در فصل بهار می تركید و از آن خون و چرك می رفت و این درد او را از هر كاری باز می داشت وی به حله آمد و به خدمت رضی الدین علی بن طاوس رفت و از این درد شكوه نمود سید، جراحان حله را حاضر كرد و جراحان آن را دیدند و همه گفتند این توثه به بالای رگ اكحل بر آمده است و علاجی ندارد مگر به بریدن و اگر این را ببریم شاید رگ اكحل بریده شود و آن رگ هر گاه بریده شد اسماعیل زنده نمی ماند و در این بریدن چون خطر عظیم است مرتكب آن نمی شویم. سید به اسماعیل گفت من به بغداد می روم باش تا ترا همراه ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم شاید تخصص و اطلاع آنان بیشتر باشد و علاجی بتوانند بكنند به بغداد آمد و اطباء را طلبید آنها نیز جمیعاً همان تشخیص را دادند و عذر آورند اسماعیل دلگیر شد سید به او گفت حق تعالی با وجود این نجاست كه به آن آلوده ای نمازت را قبول می كند و صبر كردن در این مصیبت و درد بی اجر نیست. اسماعیل گفت حالا كه چنین شد به زیارت سامره می روم و به ائمه هدی استغاثه می كنم و به سامره رفت صاحب كشف الغمه می گوید از پسرش شنیدم كه می گفت از پدرم شنیدم كه گفت چون به آن مشهد منور رسیدم و دو امام بزرگوار امام علی النقی (ع) و امام حسن عسگری (ع) را زیارت كردم به سردابه رفتم و جامه را شسته و غسل زیارت كردم و ابریقی كه داشتم پر آب كردم و به ط ر ف حرم رفتم كه یكبار دیگر زیارت كنم به بارگاه نرسیده چهار سوار را دیدم كه می آیند و چون در حوالی حرم جمعی از اشراف خانه داشتند گمان كردم كه از آنها هستند چون به من رسیدند دیدم دو جوان شمشیر بسته اند یكی دیگر پیری بود پاكیزه كه نیزه ای در دست داشت و دیگری شمشیری حمایل كرده وفرجی بر بالای آن پوشیده و تحت الحنك بسته ونیزه ای به دست گرفته پس آن پیر در دست راست راست قرار گرفت و ته نیزه را بر زمین گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ایستادند و صاحب فرجی در وسط ماند و بر من سلام كردند. جواب سلام دادم فرجی پوش گفت فردا روانه می شوی گفتم : آری گفت : پیش آی تا ببینم چه چیز تو را آزار می دهد اهل بادیه اهل پاكی نیستند و از نجاسات خود را پاك نمی كنند تو غسل كرده و رختت را آب كشیدی و جامه ات هنوز تر است اگر دست آنان به تو نرسد بهتر است در این اوضاع خم شد و مرا به طرف خود كشید و دست بر آن جراحت نهاده فشرد چنانچه درد آمد و بلند شد برزین قرارگرفت در آن حال آن مرد گفت افلحت(خلاص شدی و رستگاری یافتی) یا اسماعیل من گفتم: افلحتم و در تعجب افتادم كه نام مرا از كجا می داند. پس از لحظاتی كاملاً از درد و رنج این بیماری نجات یافتم و اثری از آن بیماری در ران من نماند بی اختیار دویدم پا و ركابش را بوسیدم امام ( علیه السلام) روان شد و من در ركابش می رفتم و جزع می كردم به من فرمود برگرد من گفتم: هرگز از شما جد ا نمی شوم باز فرمود بازگرد كه مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را زدم پس یكی از آنها فرمود: ای اسماعیل شرم نداری كه امام دوبار فرمود: برگردخلاف قول او عمل می نمایی. این حرف در من اثر كرد پس ایستادم و چون چند قدم دور شدند باز به من روی كرد و فرمود چون به بغداد برسی مستنصر ترا می طلبد و به تو عطایی خواهد بخشید از او قبول نكن و به فرزندم رضی بگو كه چیزی درباب تو به علی بن عوض بنویسد كه من به او سفارش می كنم كه هر چه تو خواهی بدهد. من همانجا ایستاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من بسیار تأسف خوردم ساعتی همانجا نشستم و پس از آن به حرم برگشتم مردم چون مرا دیدند گفتند حالتت متغیر است مشكلی داری گفتم نه گفتند با كسی نزاعی كرده ای گفتم نه اما شما بگویید این سواران را كه از اینجا گذشتند دیدید گفتند آنها از شرفا بودند گفتم شرفا نبودند بلكه یكی از آنها امام بود پرسیدند: آن شیخ امام بود یا آن صاحب فرجی گفتم: صاحب فرجی گفتند: دردت را به آنها گفتی؟ گفتم: بله آن را فشرد و درد كرد پس ران مرا باز كردند اثری از آن جراحت نبود من خودم هم از وحشت به شك افتادم وران دیگر را گشودم اثری ندیدم در این حال خلق بر من هجوم آوردند و پیراهن مرا پاره پاره كردند و اگر اهل حرم مرا خلاص نمی كردند در زیر دست و پا رفته بودم. صبح دیگر بر در شهر بغداد رسیدم دیدم كه خلق بسیار بر سر پل جمع شده اند و هر كس می رسد از او اسم و نسبش را می پرسیدند چون من رسیدم و نام مرا شنیدند بر سر من هجوم كردند رختی كه ثانیاً پوشیده بودم پاره پاره كردند و نزدیك بود كه روح از بدن من جدا شود كه سید رضی الدین با جمعی رسید و مردم را از من دور كردند. سید فرمود: اینمردی كه می گویند شفا یافته تویی كه این غوغا را در این شهر انداخته ای؟ گفتم: بلی از اسب به زیر آمده ران مرا باز كرد و چون زخم مرا دیده بود و از آن اثری ندید ساعتی غش كرد و بیهوش شد این خبر به خلیفه رسید وزیر را طلبید وزیر مرا با خود به نزد خلیفه برد و مستنضر به من گفت كه آن قصه را بیان كنم و چون نقل كردم و به اتمام رسانیدم خادمی را گفت كه كیسه را كه در آن هزار دینار بود حاضر كرد مستنضر به من گفت مبلغ را نفقه خود كن من گفتم ذره ای را از این قبول نمی توانم بكنم گفت: از كی می ترسی؟ گفتم: از آن كه این معجزه از اوست زیرا او امر فرمود كه از ابوجعفر چیزی قبول مكن پس خلیفه مكدر شده بگریست و صاحب كشف الغمه می گوید: از حسن اتفاق اینكه روزی من این حكایت را برای جمعی نقل می كردم چون تمام شد دانستم كه یكی از آن جمع شمس الدین محمد پسر اسماعیل است و من او را نمی شناختم گفتم : تو ران پدرت را در وقت زخم دیده بودی گفت: در آن وقت كوچك بودم ولی در حال صحت دیدم كه مو از آنجا برآمده بود و اثری از آن زخم نبود پدرم هر سال یكبار به عراق می آمد و به سامره می رفت و مدتها در آنجا بسر می برد و می گریست و تأسف می خورد و به آروزی آنكه یك مرتبة دیگر آن حضرت را ببیند در آنجا می گشت و یكبار دیگر آن توفیق نصیبش نشد و آنچه من می دانم چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و شرف آن زیارت را نیافت و در حسرت دیدن صاحب الامر از دنیا رفت.

منبع: سایت لبیک حج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی